رمان
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 16
دیروز : 14
افراد آنلاین : 1
همه : 649
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است

اين وبلاگ يكي از برترين و پر بازديد ترن وبلاگ ها ميباشد. دراي امكانات بسيار بالا وقابل اتصال به سايت هاي متفاوت توانستن گذاشتن تبليغات و گرفتن وجه نقد براي نمايش تبليغات بالاترين قيمت پيشنهادي تا به الان 51000تومان بوده است .


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۰۲:۰۵:۴۱ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

اين وبلاگ با قيمت ارزان به فروش ميرسد 

 

براي كسب اطلاعات با شماره زير تماس بگيريد09179326964


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۷ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۰۳:۰۵:۴۷ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]
دانلود رمان گلبرگ نودهشتيا

دانلود رمان گلبرگ نودهشتيا

دانلود رمان گلبرگ نودهشتيا

دانلود رمان گلبرگ نودهشتيا

دانلود رمان گلبرگ نودهشتيا

دانلود رمان گلبرگ نودهشتيا

 

دانلود رمان  نودهشتيا

خوبه پس بريم به مامان خبرقبوليموبدم …توچراپكري …
نازي حرفي نزد.منم چون هنوزلباس بيرون تنم بود.دروبستم باهم رفتيم خونشون بايداين خبرخوبوزودتربه مامان بدم .
ـ هي نازي نگفتي چه مرگته ؟نكنه اجازه نميدن بري زنجان؟
ـ نه موضوع اين نيست …
ـ پس چيه توكه حالا خوشحال بودي
جوابي ندا.به خونشون رسيديم دربازبودباهم واردشديم …
گل روباديدن من گريه كنان خودشوانداخت توبغلم اخمي كردم يني چي شده .توبغلم گريه مي كردكلافه اونو ازخودم جداكردم …
ـ گل روچيه چيشده ؟/؟؟؟
مامان نازي مرضيه خانوم واردحياطشدرضاتوبغلش بود….واي خدامامان كو؟؟؟نكنه مريض شده؟به چهرهي خيس گل روخيرهشدم قلبم آتيش گرفت .شونه هاشوگرفتم
ـ گل رومامان مريض شده
حرفي نزدفقط گريه ميكرد…به طرف مرضيه خانوم رفتم رضاروازبغل گرفتم بانگراني گفتم
ـ چي شده ؟توروخدايكي جواب منوبه؟
گل روروي زمين نشست.باگريه گفت
ـ بابا…بابا…
باباچي؟به طرفمرضيه خانم چرخيدم .
ـ چي شده ؟
باناراحتي جواب داد.
ـ والاچي بگم …راستش بابات…بابات…ازروداربست افتاده پايين …الانم بيمارستانه …
واي سرم گيج رفت براينكه نقش برزمين نشم چون رضاتوبغلم بود.نشستم زمين … واي خدا طبقه ي چندم ساختمان پنج طبقه بود..
گيج ومنگ بودم.
نازي سريع دستموگرفت
ـ زنست گلي زندس…
به مرضيه خانم نگاه كردم
ـ راستشوبگيدزندس..؟
ـ مرضيه خانم رضاروازم گرفت .
ـ اره دخترم …مامانتم رفته پيشش
نيروموجمع كردم وبلندشدم .
باگرفتن آدرس ازدرزدم بيرون گل رودنبالم دويد
ـ آبجي بزارمنم بيام
به طرفش چرخيدم
ـ نه توبرومواظب رضاباش من زودبرمي گردم ..
گل روباگريه برگشت منم تاسرخيابان دويدم به اولين ماشين دست تكان دادم اولين باري بودسوارماشين شخصي مي شدم .بابام ازهرچيزي برام مهم تربود.به بيمارستان كه رسيدم كرايه روحساب كردم دوبارتاداخل بيمارستان دويدم بعدازكمي پرس جوبه اتاق عمل رسيدم …مامان داشت گريه مي كرد.دويدم طرفش

منبع:romankade.com
8+

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۰۵:۳۳:۰۱ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]
  • آخرين آپديت: ۱۳۹۶/۹/۲۹
  • طبقه بندي ها:

نرم افزار  تلگرام پلاس اندرويد

نرم افزار موبايلي كه امروز توسط تيم شبكه اجتماعي دانلود آسيا به شما دوست عزيز پيشنهاد مي شود، نرم افزار تلگرام پلاس اندرويد ورژن 4.6.0.1 ميباشد. Telegram+ Plus نرم افزار تلگرام پلاس تغييراتي كه شما در نسخه‌هاي قبل درخواست كرده بوديد در اين نسخه جديد كاملاً ايجاد شده است. تغييراتي شامل: عدم ايجاد محدوديت سرعت و امكانات ويژه‌تري كه با نصب اين برنامه در اختيار شما قرار مي‌گيرد.

ويژگي نرم افزار Telegram+ Plus:
-          داراي گزينه‌هاي فراوان براي تغيير طرح برنامه، رنگ‌ها، اندازه‌ها
-          داراي گزينه‌اي براي به اشتراك گذاشتن موسيقي سريعتر
-          امكان مخفي كردن شماره تلفن همراه
-          داراي گزينه‌اي براي مخفي كردن اسكرين شات گفتگو در چت مخفي
ADs به همراه اينترنت بدون قرعه هديه و عضويت در اپليكيشن حسابيار
دانلود
دانلود آخرين ورژن نرم افزار تلگرام پلاس اندرويد از سرورهاي قدرتمند شبكه اجتماعي آسيا دي ال
حجم كل: 18.5 مگابايت
ADs به همراه اينترنت قطعي هديه و عضويت در اپليكيشن سيمآرت
دانلود
در صورت مشاهده مشكل در لينك دانلود لطفا آن را از طريق اين لينك٬ يا ايميل report@asiadl.ir به همراه شرح مشكل و شماره 1032 اعلام فرماييد. باتشكر.
خواهشمند است درخواست هاي خود را اعم از به روز رساني پست ها و ايجاد محتواي جديد صرفا از طريق ايميل request@asiadl.ir اعلام فرماييد. باتشكر

9099071828

براي استفاده از فايل ها ابتدا پارت ها را دانلود و سپس از حالت فشرده خارج كنيد
براي خارج كردن فايل ها از حالت فشرده ابتدا بايد نرم افزار WinRar را نصب كنيد و سپس بر روي پارت اول كليك راست كرده و گزينه Extract here را انتخاب نماييد
در صورتي كه فايل نهايي داراي پسوند iso مي باشد براي استفاده مي توانيد از نرم افزار PowerIso يا WinMount استفاده كنيد

پسورد تمام فايل ها www.asiadl.ir مي باشد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۰۵:۳۳:۰۰ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]
دانلود داستان روزگار عمارت ما نودهشتيا

دانلود داستان روزگار عمارت ما

دانلود داستان روزگار عمارت ما نودهشتيا

دانلود داستان روزگار عمارت ما نودهشتيا

دانلود داستان روزگار عمارت ما نودهشتيا

نام داستان:روزگار عمارت ما
نام نويسنده:پ.جلالي
ژانر:طنز ،اجتماعي
خلاصه:داستان برمي گرده حدود ۱۰۰سال پيش. اون موقع هايي كه هنوز مردم با اسب و قاطر اين ور اون ور مي رفتن وخبري از زنگي متجددانه الان نبود. البته اين داستان مربوط به تك پسر خانواده اي است، به نسبت ثروتمند وتحصيل كرده .پسر داستان ما وارسته از دنيا و به قول خودش عارف مسلك است. مقصود اين داستان مذمت دنيا گرايي وكوتاه بيني است.


******
باران مي آيد. بوي خوش نم باران ؛ ميان گل هاي اقاقيا باغچه مان ، فضاي حياط را پركرده است.
راستش ؛ من از بوييدن خاك نم زده باغچه، سير نمي شوم. آنقدر در حياط مي مانم ؛ تا تيغه ي طلايي آفتاب ، رطوبت را از جان خاك بيرون بكشد.
آنگاه است كه مادر از ايوان خاك خورده ونم زده به من كه روي سنگ فرش حياط نشسته ام ، اشاره مي كند كه بيا تو.
سري تكان مي دهم كه يعني مي آيم.پرده را مي كشد و به داخل مي رود.
بايد بروم ، اما مگر مي شود؟! باران اوج احساس من است. به نوعي تجلي باطن پرتلاطم من است.
من شور جواني را از باران آموخته ام . به سمت عمارت راه مي افتم. همه جا را سكوت فرا گرفت است .خوب طبيعي است. سرظهر است وباران هم آمده .

همه در خانه هايشان چپيده اند تا يك جمعه زمستاني را بي سروصدا به پايان ببرند. تا شنبه را پر هياهو آغاز كنند. اما نمي دانند ، غوغاي باران اوج آرامشش و سكوت محض است.
راستش مردم خيلي چيز هاي ديگر را هم نمي دانند و تا بهشان ميگويي جواب مي دهند كه تو حالا جواني. احساساتت بلوغ است .بچه جان گرسنگي نكشيده اي تا اين چيز ها از يادت برود.

حتما بخوانيد

دلنوشته دختري از مردگان

دانلود رمان عشق از نوع ممنوعه


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۵ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۰۹:۵۱ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

دانلود رمان يابنده ي الماس

 

خلاصه :

دانلود رمان يابنده ي الماس _ داستان پسري به نام باگراد كه از دهكده و مردمش دل كنده و قصد دارد آن‌جا را براي مدتي طولاني ترك كند، و علي رغم مشكلات بسيار در نهايت موفق مي‌شود رويايش را محقق كند. اما اين فقط آغاز راه اوست، زيرا در سفر هيجان انگيزش به مشكلاتي برخورده و پس از آن نيز به جواهري ناب دست مي‌يابد كه پس از مدت كوتاهي در مي‌يابد كه موجودات مخوفي نيز در پي يافتن آن هستند و از آن‌جاست خود را از چشم دشمنان پنهان كرده و براي رساندن جواهر به مكاني امن، پا به راه طولاني‌تر و خطرناك‌تري بگذارد كه…

 

ادامه / دانلود

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۵ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۰۴:۴۳ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۵۰:۰۷ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

ادامه رمان خدمتكار هات من پايين رمان شكلات تلخ قرار دارد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۴۲:۴۷ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۳۹:۲۷ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۳۸:۳۹ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

رمان خدمتكار من

جهت مشاهده پارت هاي منتشر شده از مان خدمتكار من واردشويد

– از چي خبر ندارم؟! چي هست كه من بايد ازش خبر داشته باشم و خبر ندارم؟

هوف كلافه اي كشيد

– ايناز بهم قول بده وقتي اونجاييم به منم فكر كني ، وقت مناسبي نيست اما ميخوام بدوني من دوستت دارم.. ميخوام بدوني نميزارم دست كسي ديگه بهت بخوره..
نميدوني من از ديشب كه اون پيام لعنتي رو خوندم تو چه جهنمي دست و پا زدم و چه دردي كشيدم كه جلوي خودمو بگيرم و نرم اون حافظ لعنتي رو بكشم..
قصد داشتم هر سه تامونو خلاص كنم.. اما نشد..
نميخواستم بشه.. حافظ عزيز ترين رفيقمه و تو …

عقب كشيد و جفت دستاش و تو موهاش برد

– تو ، ايناز تو همه كسمي.. ميفهمي؟!

دهنم باز مونده بود و با بهت زل زده بودم به صورت جديش..

مطمئنم وقتي گفت ميخواسته هرسه تامونو بكشه جدي گفته..

– اما من ، ارسلان من نميتونم

مظلوم نگام كرد

– قول بده بهم فكر كني ، شايد يه شانسي پيدا كردم..
نميدونم چقدر به حافظ حس داري اما نميخوام با رفتنمون اين حس تشديد بشه..
اميدوار بودم خارج از كشور و انتخاب كني

– ارسلان چرا هي ميگي شمال نه؟! مگه چه خبره اونجا

خيره خيره نگاهم كرد

– يعني نميدوني؟!

– به روح بابا و مامانم نميدونم ارسي

لبخند كمرنگي زد

– حافظم اونجاست

حس كردم زانوهام شل شد..
رو زمين افتادم و واسه ارسلان كه نگران پا تند كرد سمتم دست تكون دادم

– خوبم خوبم ، جدي ميگي؟! اونم ميدونه؟!

اونقدر با عجز پرسيدم كه لبخند تلخي زد..
جلو اومد و كنارم نشست و دستمو گرفت

– نميدونه ، ولي اگه بخواي ميتونيم نريم اونجا..

سرمو به دو طرف تكون دادم ، نبايد كم مياوردم..
شايد اين يه فرصت دوباره بود برامون

– اونجا چيكار ميكنه؟!

اهي كشيد

– اون خونه اي كه بابا علي توش سرايداره مال اوناس..

شوك دوم

– اما ، چطور ممكنه؟!

نيشخند زدم

– باورم نميشه ، ما همه بچگيمونو اونجا گذرونديم ، چطور ميشه حافظ و نديده باشم..

بي حرف نگاهم كرد

– پدر بزرگش خان اون منطقه بوده ، هنوزم كه هنوزه واسه خانوادشون احترام خيلي زيادي قائلن.. يه جورايي اداره اون چندتا روستا هنوزم به عهده خانوادشونه..

حالا حافظ بايد بره اونجا واسه سر و سامون دادن به اوضاعشون

– از ارثي كه برام مونده ، از اون استفاده ميكنم و يه خونه ديگه ميخريم

– خودت ميدوني كه باباعلي قبول نميكنه..

دستمو روي سرم فشردم و تاييد كردم..
بايد چيكار ميكردم؟!

ارسلان كه ديد حال خوشي ندارم بلند شد و بيرون زد.
جدا چه خر تو خري شده بود رابطم با حافظ

بايد وسايلمو جمع ميكردم
نميخواستم باباعلي رو ناراحت كنم

اونقدرام مرتب و اراسته نبودم كه بخوام كلي وسايلمو با وسواس جمع كنم پس هرچي دم دستم بود و ريختم تو چمدوني كه گوشه اتاق بود و خودم و پرت كردم رو تخت

گوشي و برداشتم و زل زدم به پيامايي كه برام فرستاده بود

– چطور ميتوني انقدر سنگدل باشي پسر بد؟!

لب و لوچم اويزون شد از ياد اوري خاطراتمون
دلم بغل گرمشو خواست..
كاش اصلا اون شب فرار نميكردم

كاش نميديدمت حافظ
كاش اون همه ارامشو باهات تجربه نميكردم..
كاش دلم واسه خنده هاي جذابت نميرفت

گوشي و پرت كردم يه گوشيه و سرمو پنهون كردم تو بالشت ، اين اشكا اخر كورم ميكرد

***

زن عموي گريون و بغل كردم و چمدونم و سپردم دست ارسلان..

– زن عمو جونم گريه نكن ديگه من فدات بشم

– اخه كجا ميري قربونت برم ، چرا همينجا درستو ادامه نميدي؟! تورو دوباره من تازه پيدا كردم

بغضمو قورت دادم و گونه سرخشو بوسيدم

– زوده زود دوباره ميام براي هميشه ميمونم پيشتون .. نگران من نباشين كه دلم ميمونه پيشتون..

دوباره هق هقش اوج گرفت و اين بار عمو جلو اومد ، به يه بغل ساده اكتفا كرد و كارتي گذاشت تو دستم

– توش پول نقد هست ، هرچي خواستي بخر ، نگران بقيه مسائلم نباش.. من حواسم به همه چي هست..

خم شدم دستشو بوسيدم كه با لبخند لبشو رو پيشونيم گذاشت..

صداي اعتراض ارسلان باعث شد عقب بكشم و با خنده نگاهش كنم

– اي بابا ، شما ننه باباي منيد يا اين ورپريده؟! منم دارم ميرم خير سرما

– خبه خبه ، انقدر خودتو لوس نكن ، تو دو روز ديگه اواري سرمون

ارسلان با تعجب به زن عمو نگاه كرد

– ماماننن؟!

– يامان ، ديگه نگم كه خودت ميدوني ، حواست باشه به دخترم.. يه مو از سرش كنده بشه حسابت با دار و دسته عزرائيله فهميدي؟!

ارسلان اين دفعه برگشت سمت عمو و بلند گفت

– بابا نگاش كن!!!!

هممون خنديديم ، غر غر كنان رفت و سوار ماشين شد..

يه بار ديگه زن عمو رو بوسيدم كه دستي به بازوم كشيد و اروم گفت

– مواظب ارسلانم باش مادر ، خودت ميدوني چقدر سوسوله

نيشم و براش باز كردم كه خنديد و قران و داد دستم..

قران بوسيدم و پسش دادم..
اخرين نگاه و به خونه اي كه توش پر از خاطره بود برام انداختم و همراه بابا علي رفتيم و سوار شديم..

نگاه هاي گاه و بي گاه ارسلان از اينه داشت ديوونم ميكرد..

تموم اين راه و از حفظ بودم و تو قسمت به قسمتش خاطره داشتم..

بدترينا و بهترين خاطره هام تو همين راه شكل گرفته بود..

نميدونستم طاقت رو به رو شدن باهاش و دارم يا نه..

تاحالا تو همچين موقعيتي نبودم..
اهنگ لعنتي ارسلان رو مخم بود..

هندزفريمو در اوردم و سعي كردم نسبت به نگاه هاي پر از نگرانيش بي تفاوت باشم..

نزديك روستا بوديم كه چشمام رو باز كردم..
صداي ضربان قلبم تو گوشم ميپيچيد و عين جغد زل زده بود به رو به رو..

من شانس ندارم ، مطمئنم از رو به رومون در مياد..
من ميدونم ، من ميدونم اين لعنتي الان وايستاده بيرون..

– بابا علي ميخواين شمارو برسونم بعدش با ايناز بريم براي خونه خريد؟!

بابا علي تو جاش تكوني خورد

– نه پسرم نميخواد ، هر موقع بيان برميگردم خود اقا حافظ سپرده اهالي خونه حواسشون به يخچال و تميزي خونه منم باشه..

با تعجب خودمو جلو كشيدم و هندزفريارو كامل از گوشم خارج كردم

– اهالي خونه؟! مگه كسي ام جز اقا حافظ اونجا هست؟!

– اره بابا جان ، يادت نيست مگه نسترن و بقيه دختر پسرارو؟!

با تعجب نگاهي به ارسلان انداختم

– دوستاي دوران بچگيتو ميگن باباعلي ، خانوم

– يعني هنوزم اونجا زندگي ميكنن؟! جدي؟!

بابا علي خنديد و دستشو اورد پشت و گذاشت رو دستم كه تكيه داده بودمش به صندليش..

– باباجان تو اين دوسالي كه شما نبودي چيز زياديم تغيير نكرده ها..

نيشم باز شد

– چه بهتر ، راستي بابا علي پس من چرا هيچ وقت حافظ و نديده بودم اين ورا؟!

– باباجان پدر اقا حافظ يكمي با پدرش مشكل داشت..
اونا بيشتر تابستونا ميومدن اين جا كه شمام هيچ وقت تاحالا تابستون نيومدين خونه من..

اهاني گفتم

– اره يادمه ، تابستونا هميشه اردبيل بوديم.. خونه عمه خانوم

با لبخند تاييد كرد..
همون موقع ارسلان زد رو ترمز و چرخيد سمتم

– بفرماييد بانووو ، اينم خونه بابا علي جانتت

سركي كشيدم و با لبخند پياده شدم..

خونه خاطره هام..

هميشه بابا به اينجا كه مي رسيد چند دقيقه اي صبر ميكرد ، زل ميزد به در بزرگ اين خونه و هميشه ميگفت اين خونه” گذشته ي منه ، بايد هميشه باشه..

بابا افتخار ميكرد به باباعلي ، به وجودش ، به دركش ، به شغلش ، بابا هميشه ميگفت بابا علي بهترين باباي دنياست..

ميگفت مادرجونشو زود از دست داد.. هفت سالش بوده..
باباعلي هميشه ميگفت بابات عاشق مادرجونش بود..

باباعلي سرايدار بود ولي هردو پسراش موفق شده بودند.. اونقدر موفق كه تونسته بودن خودشون بشن جزئي از ادماي بزرگ..

بابا از اين كه باباش سرايدار بود خجالت نميكشيد و با تموم وجودش سعي ميكرد بابا علي رو راضي كنه ديگه كار نكنه..

اما بابا علي هميشه ميگفت مديون اين خانواده اس..

جدا جالب شده بود ‌، حافظ به ارسلان مديونه و بابا علي به خانواده حافظ..
جدا كه عجب سرنوشتي…

با باز شدن در ماشين به خودم اومدم

– مثل بابات ميموني ايناز جان ، اونم هميشه اينجا مي ايستاد

– بابا ياد شما و خاطراتش با شما ميفتاد ، من ياد شما و بابا و هر خاطره اي كه باهم داشتيم..

در و بست و جلو اومد

– نميدونم چي بينتون بوده ، اما اميدوارم همه چيز درست بشه

با تعجب رد نگاهش و گرفتم و رسيدم به در بزرگ اهني..

از بين ميله هاي در خودشو ديدم..

كسي كه نميخواستم ببينمش و همزمان ميخواستم ببينمش ،
كسي كه هم ازش متنفر بودم و هم عاشقش ..
تمون حسا رو در موردش داشتم..

اب دهنم و قورت دادم

– بابا علي

– جانم بابا؟! نگران نباش دخترم ، همه ي اين روزا ميگذره ، سعي كن رفتاري داشته باشي كه آخرش از به ياد اوردن اين روزا پشيمون نشي..

بغض كردم

– كاش اين حرف و خيلي قبل تر بهم ميزدين ، من همه ي زندگيم به همين جمله بستگي داشت..

لبخندي زد و همزمان با جلو رفتنش در توسط حافظ باز شد..

حافظ بابا علي رو بغل كرد و يهو كسي جلوي صورتم قرار گرفت

– كه چي نگاش ميكني؟!

چشمامو درشت كردم و قدمي به عقب برداشتم

– سقط سياه بشر ، خودم كفنتو گره بزنم چرا همچين ميكني اخه؟!

چشم غره اي بهم رفت

– اصلا نگاهشم نميكنيا

لب ورچيدم

– خو نميشه كه اخه

با چشم غره نگاهم كرد كه خودمو جمع و جور كردم ، نگاهش از اون نگاه ترسناكاي خودم بود..

مچ دستمو گرفت و با اون يكي دستش همزمان هر سه تا چمدونم بلند كرد..

دهنم باز مونده دنبالش كشيده شدم و لحظه اخر نگاه خيرشو ديدم..

انگار كه باد بهاري به صورتم خورده باشه..
يه لحظه از خود بي خود شدم اما سريع خودمو جمع و جور كردم

– مگه نگفتم نگاش نكن؟!

– پشت سرتم چشم داري؟!

– بله دارم حرفيه؟!

چشم غره اي بهش رفتم و زير چشمي دوباره اطراف و نگاه كردم..

از خونه ي بابا علي تا در زياد فاصله نبود..

انتظار بغل و ماچ و بوسه نداشتم اما از وقتي فهميده بودم اونم اينجاست هزار بار اين لحظه رو براي خودم تجسم كرده بودم..

تقريبا افتضاح شد
ميتونستم بگم با اون چيزي كه فكر ميكردم از زندگي تا مرگ تفاوت داشت..

– هي بهش فكر نكن

بازومو از دستش در اوردم

– ارسلان بايد بهت گوشزد كنم كه دست من هنوزم همونقدر سنگينه؟!

سرفه اي كرد و خودش دستمو ول كرد

چرخيدم و نگاهشون كردم ، گرم حرف زدن بودن

– واقعا ماسته ، چطور يه ادم ميتونه انقدر عوضي باشه؟!

– چي غر غر ميكني ؟!

اتيشي چرخيدم سمتش كه بامزه چندتا قدم عقب رفت..

– خيلي خب چخه وحشي نشو..

پشت چشمي براش نازك كردم

– انقدر حرف نزن ، اينارو ببر تو خونه ، ببين اگه كم و كسري ام بود خبرم كن..
يادت نره اتاقه رو به جنگل بايد مال كي باشه و چمدون كي و بزاري توش..

– هي دختر جون تند نرو ببينم

– تند ميرم

دست به كمر جلو رفتم

– چيكار ميخواي بكني اون وقت؟!

دستي به پس گردنش كشيد و نگاهشو از چشمام به اسمون رسوند..
خندم گرفت

– خيلي خب بابا باشه ، ولي بهم ميرسيم

– لحظه شماري ميكنم واسه اون لحظه پسر عمو جون

نيشخندي زد و بلاخره راهشو كشيد و رفت..

وقتي در و باز ميكرد تقريبا فرياد كشيد

– نري سرگرم تابت بشي شب بياي ها! گشنمه بيا ناهار بزار

جيغ زدم

– گمشو خونه نكبتِ گشنه ، نوكر بابات سياه بود

داد زد

– واسه همين دوسش داشتم

بلند تر جيغ كشيدم

– گوره عمه ي بابـــــــــاااات

بعد تازه فهميدم چي گفتم ، چرخيدم سمت بابا علي و با ديدن نگاه نيمه خندون و نيمه عصبانش فقط تند چرخيدم سمت بهشت كوچولوي اين عمارت

استخر و دور زدم و سعي كردم مواظب سرم باشم چون شاخ و برگ درختا زيادي بهم ريخته بودن..

احتمالا به خاطر نبود باباعلي بوده كه اين عمارت به اين وضع در اومده..

بلاخره رسيدم به اون يه ذره فضاي بازي كه توش يه تاب بزرگ ، مخصوص خودم بود..

باباعلي ميگفت رئيسش واسم اينو اورده..
من كلي ذوق مرگ شده بودم
بابا ازم خواسته بود براي تشكر برم داخل عمارت

وقتي ميخواستم برم هيچكس باهام نيومد ، بابا ميگفت بايد ياد بگيري خودت با بقيه ارتباط برقرار كني

مامان دعواش كرده بود..

بابا اما طبق معمول كار خودش و كرد و يه جعبه شيريني كه از خودم بزرگ تر بود داد دستم و راهيم كرد..


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۳۴:۲۶ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

رمان خدمتكار من

جهت مشاهده پارت هاي منتشر شده از مان خدمتكار من واردشويد

– ايناز نگام كن

توجهي نكردم كه خودش پيش دستي كرد

دستش روي چونم نشست و صورتم و بالا برد..

با اين حال نگاهش نميكردم

– گفتم نگام كن ايناز

از صداي بلندش هول شدم و ترسيدم

– هيس چه خبرته الان ميريزيشون اينجا

اخماش به شدت درهم بود ، دستاشو دو طرف صورتم گذاشت

– چرا اينطوري شدي! تو اين فاصله ي كوتاه رفت و اومدم چيشد كه اينطوري شدي!!!

خودمو عقب كشيدم و دستشو پس زدم.

– چيزي نيست واسه چي شلوغش كردي؟!

صورتش از عصبانيت سرخ شده بود

– اگه چيزي نيست چرا چشمات اينطوري شده ! چرا انقدر سرخه..
ديوونم نكن بگو چيشده..

بعد انگار چيزي يادش اومد ، سريع و بي هوا دست انداخت تو جيبم و گوشيمو ازش در اورد

رنگم پريد كه نيشخندي زد..

– رمزش..

دستشو پس زدم

– ولم كن ارسلام ، اين به تو ربطي نداره

– گفتم رمزش..

از فريادش ترسيدم و يه قدم عقب رفتم..

صداي چيشده ي زن عمو و عمو باعث شد به خودم بيام..

با ديدنشون تو ورودي دستي به سرم كشيدم..

ارسلان انگار ديوونه شده بود..
بي توجه به حضورشون محكم از كمرم گرفت و دوباره چرخوندم سمت خودش

– بهت گفتم رمز اين بي صاحابو بگو آيناز

ترسيده و بغض كرده نگاهش كردم

– ارسلان مادر چيكار داري ميكني ولش كن دخترمو..

صداي نيشخندش عصبيم كرد

عمو جلو اومد و دستمو گرفت..

– چيشده عمو جان ، اينجا چه خبره؟!

– چيزي نيست عمو جون

ارسلان يه قدم عقب رفت و خودش مشغول ور رفتن با گوشيم شد..

نميدونم چي زد كه دهنش از تعجب باز موند..
سرشو بالا اورد و خيره نگاهم كرد..

– تاريخ تولد اون؟!

رنگم پريد , خيز گرفتم سمتش و گوشي و از دستش كشيدم..

نگاهي به صفحه انداختم

خدايا ديد ، خدايا ديددد

گوشيو از دستش كشيدم و عقب رفتم

– چيشده ارسلان ؟ اين رفتار بچگانه چيه؟!

زل زده بود به چشمام..
حس ميكردم بايد زمين باز بشه منو ببلعه..

تو نگاهش نااميدي و غم موج ميزد ، شرمنده بودم اما قرار نبود اينطوري بشه..

نفس عميقي كشيدم و پا تند كردم سمت ورودي ..

توجهي به صدا زدناي بقيه نكردم و خودمو به سختي رسوندم به اتاق..

اون از ناهار ، اينم از شام..

گوشي و بيرون اوردم و به پيام اخرش نگاه كردم..

شكستن قلب ، به معني واقعي كلمه حسش كردم..
اون لعنتي كوچولو امروز بدجوري برام دردسر شد..

اشك ريخته شده روي صفحه گوشي و پاك كردم

دستام بي اراده دوباره شروع به تايپ كردن..

– لازم نيست ، ديدار به قيامت

همين ، فقط همين چندتا كلمه شد پايان من و اون پسر جذابي كه خوشگل ميخنديد و عاشق تيكاي بدنيش بودم..

نفسام تند شد و دوباره اين اشكاي مزاحم روي گونم ريختند..

اونقدر اين چند وقت گريه كرده بودم كه كم سو شدن چشمام رو حس ميكردم واقعا.

گوشي و پرت كردم كنار و خوابيدم رو تخت..

بايد خودمو جمع و جور ميكردم ، من دوسال از زندگيم رو تلف كرده بودم..
از يه طرف جرئت نزديك شدن به ارسلان و نداشتم و از طرف ديگه از رو به رو شدن با عمو خجالت ميكشيدم…

با اين حال نميخواستم بازم عقب بكشم..

بايد تموم تلاشم و ميكردم..

شايد سخت بود برام اما هرجوري بود بايد با عمو حرف ميزدم..

به سختي چشم باز كردم و به اطراف خيره شدم..

اتاق خودم بود..

يه لحظه حس كردم تموم اون دوسال و خورده اي خواب بوده اما با ياداوري ديشب نيشخند زدم..

ياد تصميمم باعث شد سريع از جا بپرم..
اماده شدم و بعد از كشيدن نفس عميقي در و باز كردم..

هيچ صدايي از بيرون نمي اومد..

يواشكي سمت ديوار رفتم و سنگر گرفتم..

خبري نبود..

پاتند كردم سمت اشپزخونه كه با ديدن زن عمو لبخندي روي لبم شكل گرفت

– سلام قربونت برم..

چرخيد سمتم ، لبش به لبخندي باز شد و دستاشو برام باز كرد

– سلام عزيز دلم ، خدانكنه دختر

خودمو تو بغل گرمش جا كردم و نفس عميقي كشيدم..

زن عمو مثل مامان بود ، بوي زندگي مي داد..

سخت به خودم فشردمش

– بقيه كجان زن عمو ؟!

عقب كشيد و مجبورم كرد بشينم روي صندلي..

تند تند وسايل صبحونه رو اماده كرد و بعد از گذاشتن چايي رو ميز به روم لبخند زد..

– ارسلان كلاس داشت ، بابا علي ام رفت تو پارك سر خيابون يكم قدم بزنه

لقمه اي برداشتم و گازي ازش زدم

– عمو چي؟!

نيم نگاهي به در اتاقي كه ميدونستم كتاب خونست انداخت و خم شد سمتم

– نميدونم چشه مادر ، از صبح كه صبحونشو خورده رفته تو اون اتاق و سرش با حافظ جونش گرمه..

به سختي جلوي خندمو گرفتم..

منظورش از صبح فكر ميكنم همين يه ساعت و نيمي بود كه از نه گذشته بود..

جدا عاشق عمو بود و يه لحظه دوريشم تاب نمياورد..

لعنتي به حافظم حسودي ميكرد ..

لبخند زدم و ليوان چايي رو نزديك لبم بردم

– مواظب باش نسوزي عزيزم

– چشم

بعد از خوردن صبحونه ي زوري زن عمو و جمع كردن ميز پا تند كردم سمت كتابخونه..

تقه اي به در زدم و سعي كردم ريلكس باشم

عمو عينك به چشم داشت حافظ ميخوند ، خيلي متين جلو رفتم و رو صندلي نشستم..

از بالاي عينك نگاهم كرد و لبخند زد..

– دل عمو برا اينطور مظلوم شدنت و پا پيش گذاشتنت ، واسه حرف زدنت تنگ شده بود..

نيمچه لبخندي زدم و صدامو صاف كردم

– راستش ارسلان بهم گفت

– چيو بهت گفت؟!

– گفت كه يه تصميمايي برام گرفتين ، البته اينم گفت كه همش براي خودمه

– خوبه ،

كتاب و بست و كنار گذاشت ، از پارچ ليوان ابي ريخت و سمتم تعارف كرد..
با لبخند ردش كردم كه جرئه اي نوشيد
– بابا علي اولين پيشنهاد و داد.. خوب ميدونست نميتوني اينجا دووم بياري ،

سرمو تكون دادم

– ازم خواست اجازه بدم بري پيشش ، اگه بخواي كاراي انتقال دانشگاهتم تو يه روز انجام ميشه..

دهنم باز موند

– دانشگاه؟!

– حافظ باهام تماس گرفت و مداركش رو برام فرستاد…
گفت روزي كه با ارسلان اومدن ميخواسته خبر ثبت نامت رو بده..

ضربان قلبم رفت رو هزار و يادم اومد در جواب پيامم هيچي ننوشته بود

– خب ، پيشنهاد دوم

عينكش و برداشت و از روي صندلي بلند شد..
جلو اومد و روي موهام و بوسيد

– تو دختر برادرم نيستي ايناز ، دختر خودمي ، از وقتي دنيا اومدي هم تورو دختر خودم ميدونستم..

نفس عميقي كشيد و دست روي شونه هام گذشت..

شرمنده بودم

– بهت اعتماد دارم دخترم ، خوب ميدونم حواست به همه چيز هست و دختر عاقلي هستي..

سرمو تكون دادم
– پيشنهاد دوم اينه كه از اين كشور بري ، همه جوره هم حمايت ميشي..

با تعجب نگاهش كردم

جدا؟! خارج؟!
نيشخندي به خودم زدم ، يه زماني رويام بود ، اما حالا نميخواستمش

– عمو ميدونم فكر ميكني هنوز همون دختر ۱۷ سالم كه روياي خارج رفتن و ازادي و داره.
اما …
اما صلاح ميدونم همينجا تحصيلاتم و ادامه بدم و پيش بابا علي باشم.

شايد از اينجا رفتن رويام بود ، اما پيش باباعلي و تو يه روستاي قشنگم زندگي كردن يكي از ارزوهام بود..

لبخند زد؛ خم شد و دوباره بوسيدم..

بي هوا پريدم و بغلش كردم..

– خيلي زود همه چيز و محيا ميكنم ، هممون هر هفته بهت سر ميزنيم..
نميزارم احساس تنهايي كني

چشمكي زدم

– مطمئنا بابا علي نميزاره همچين چيزي حس كنم..

لبخند زد

– اما عمو ، اونجا كه برم بايد كجا زندگي كنم؟!

– نگران اون نباش ، جاي بابا علي كوچيك هس اما سه نفر ديگه ميتونن زندگي كنن اونجا..

جان؟!

– سه نفر؟!

چرخيد و كتابش و برداشت و سمت كتابخونه رفت..

– اره ديگه عمو جان ، تو و بابا علي و ارسلان

چشمام درشت شد

– ارسلان چرا؟!

كتاب و باز كرد و لبخندي زد

– بفرما ، حافظم به رفتنتون راضيه

– اع عمووو..بگو قضيه چيه ؟! ارسلان كجا؟!

– نميدونم عموجان ، فقط بهم گفت كه يه مدت پيشتون ميمونه.. البته گفت اگه تصميمت به اونجا رفتن باشه اين كار و ميكنه..
البته نميدونم چرا عصبي بود از اين پيشنهاد..

تعجب كردم..

– كاري نداري عموجون!

– نه عزيزم ، بابا علي تا فردا برميگرده ، اينم به خودت بستگي داره كه فردا بريد يا تا هفته ديگه صبر كني

– نه عمو دلم ميخواد هرچي زودتر از شهر برم..

لبخندي زد و سري تكون داد..
از جا بلند شدم و چرخيدم سمت در
خوشحال بودم كه حداقل ميتونم خودمو با دانشگاه سرگرم كنم

حواسم به رو به رو نبود
يعني چرا ارسلان از اين كه برم پيش بابا علي عصبي شده؟!

تو همين فكرا بودم كه رفتم تو ديوار..

اخ بلندي گفتم و خم شدم و دماغم و گرفتم
احتمالا ارسلان بود..

سرمو بالا بردم و يه چشمي نگاهي به رو به رو انداختم كه واقعا با ديوار رو به رو شدم…

دِ كي شانس مارو..

سرمو برا خودم تكون دادم و صاف وايستادم
چشم غره اي به ديواري كه جاي اشتباهي بود رفتم

اومدم راه خودمو برم كه كسي دستم و گرفت..

چرخيدم

– ارسلان چيكار ميكني؟!

بدون اين كه بهم نگاه كنه با اخم دستمو كشيد و سمت پله ها رفت..

خجالت ميكشيدم باهاش رو به رو بشم اما ول كن نبود

– هي ديوونه با توام

يهو ايستاد

– هيسسس ، حرف نباشه ايناز ، بايد بهم توضيح بدي!!

رنگم پريد ، چيو توضيح بدم؟!
ميخواد از رابطه هام براش بگم؟!

– چي ميگي ارسلان ، خواهش ميكنم ولم كن

چشم غره اي بهم رفت و در اتاقش و باز كرد

هولم داد تو و بعد از بستن در قفلش كرد..

سعي كردم به چشماش نگاه نكنم

– حرف حسابت چيه؟! چرا در و قفل ميكني؟!

– توضيخ ميخوام

لكنت گرفتم

– توضيح چي؟! درباره چي بايد توضيح بدم! هيچ ميفهمي چي ميگي؟!

اومد جلو و از شونه هام گرفت ، عصبي بود

– بهم بگو ، بهم بگو چرا ميخواي بري پيش بابا علي ؟! چرا خارج از كشور و انتخاب نكردي؟! ها؟!

با تعجب عقب كشيدم

– چرا نبايد برم پيش بابا علي؟!

دستمو تو هوا تكون دادم ، سرمو بالا بردم و اين دفعه نگاهش كردم

– ميشه توضيح بدي چرا ؟! رفتنم به اونجا چه اشكالي داره؟! خوبه خودتم داري مياي..

نفس عميقي كشيد
نگاه خيرش عذاب اور بود جدا ، دستي به پشت سرش كشيد.. انگار كلافه بود

– دارم ميام چون نگرانم ، چون ميترسم..
دارم ميام چون نميخوام از دستت بدم..

سرمو كج كردم

– چي ميگي پسر؟! از دستم بدي؟! گرگي چيزي هست اونجا؟!
ميخوام برم تو خونه زندگي كنم نه جنگل..

احساس كردم كلي بغض داره

– يعني ميخواي بگي تو خبر نداري؟!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۳۳:۲۹ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

رمان خدمتكار من

جهت مشاهده پارت هاي منتشر شده از مان خدمتكار من واردشويد

از خجالت سرخ شدم

يه قدم جلو اومد و دستش رو روي گونم گذاشت
اون حسي كه وقتي حافظ كنارم بود و نداشتم..
اما من فقط من اون حس و ميخواستم…

– حالش خوبه ، تقريبا داره خوب ميشه ، از وقتي بهتر شده تموم رفتارايي كه تو اون مدت داشت يادش مياد و..

با شصتش گونم و نوازش كرد

– خيلي داغون ميشه ، وقتي اخرين بار براي ديدنش رفتم استراليا به پام افتاده بود آيناز

دندوناش و روهم ميفشرد و انگار داشت جون ميكند گريه نكنه

– به پام افتاده بود و التماسم ميكرد پيدات كنم..

فقط تونستم سر به زير بشم

دستي به صورتش كشيد و نفسشو بيرون فرستاد..

– در هر صورت فقط اومدم بگم هر اتفاقيم بيفته من پشتتم.. هرجا بري ام باهات ميام

ابروهام بالا پريد يه قدم سمتش برداشتم و دستمو روي بازوش گذاشتم

– يني چي هر جا بري؟!!! كجا ميخوام برم مگه؟!

خيره خيره نگاهم كرد كه از نگاهاي وحشيم تحويلش دادم
يه قدم عقب رفت و خندش گرفت

– خب حالا اونجوري نگام نكن ميترسم

چشم غرم كار ساز بود كه به حرف اومد

– فكر كردم بابا بهت گفت

– چيو عمو بايد بهم ميگفت؟!!

– تصميم دارن يا بفرستنت پيش بابا علي يا كه بري خارج از كشور..
البته خودت ميتوني يكي از اين دوتارو انتخاب كني
بابا ميگه بعد دوسال دوري الان برگشتنت اينقدر يهويي ممكنه اذيتت كنه ، ميدوني كه خيليا تو همين فاميلمون هستن كه ميخوان بهت اسيب برسونن

دستم مشت شد و ياد عمه افروز افتادم

– اره خب دارم ، يه سريا واسه يه قرون دوهزار ارث و ميراثم چه نقشه هايي برام داشتن

صورتش بامزه شد

شونه بالا انداختم كه خنديد

– باشه فهميديم مايه داري و به اون همه ارثي كه برات مونده ميگي يه قرون دوهزار

نيشم و براش باز كردم كه بلاخره انگار يخ هردومون باز شد

سريع قدم تند كرد سمتم و طبق عادتش دستش سمت لپم رفت..

اخم كه بلند شد خوشگل خنديد

– اي فندوق كوچولووووي بامزههه

اهي كشيدم و رو دستش زدم

– وحشي الان كبود ميشه

– بادمجون بم افت نداره ، ولي جدا از شوخي كجا ميخواي بري!!
يعني ميگم كدومو انتخاب ميكني؟

جوابشو ندادم و چرخيدم سمت پنجره ي بزرگ ته اتاق

– نميدونم ، هنوز راجبش فكر نكردم تازه ازت شنيدم چي بايد بگم؟! با اين حال تو اين دوسال نبودمو چطور توجيح كردين؟

سكوتش طولاني شد كه متعجب برگشتم سمتش

– چرا اونجوري كردي قيافتو

به سرفه افتاد اما همچنان نوع ايستادنش با اقتدار بود
حالا انگار چي ميخواست بگه

– گفتيم نامزد كردي با من ، منم فرستادمت با خيال راحت اونور اب

خندم گرفت ، قش قش خنديدم و جلو اومدم

– پسره ي احمق ، بزار يه روز از برگشتم بگذره بعد اينطوري شوخي كن باهام

چشماش سمت سقف رفت و من لبخند از رو لبم پر كشيد

– يعني هيچكس خبر نداره كه من….!

هنوزم نگاهم نميكرد

با بدبختي چرخيدم و خودمو پرت كردم رو تخت

– دروغ ميگي اري!!!

– زهرمار اري

چشم غره اي بهش رفتم

– باور كردن نامزد كرديم؟! يعني الان دوسال من نبودم ، شك نكردن؟!

– براي همينه كه بابا نميخواد اينجا باشي ، خيلي حرفا پشتت زدن اما خودم جمعشون كردم..

به قيافه اي كه گرفته بود سخت خنديدم

– يعني همه فكر ميكنن منو تو الان ازدواج كرديم؟!

سرشو بالا پايين كرد كه دوباره چشم غره اي وحشتناكي سمتش انداختم

– البته زيادم دروغ نشد ، بلاخره كه تا چند وقت ديگه براي خودم ميشي ، دوسال دوري بس بود برام..

اينو گفتو نگاه شيفتشو تقديمم كرد و رفت..

جدا مات مونده بودم

– براي خودم ميشي ؟!:/

تو بهت دستمو سمت خودم گرفتم و زل زدم به در بسته

– منو گفت الان اين پسره؟!

بعد از دوسال يه خواب خفن داشتم ، يه خواب پر از ارامش

وقتي بيدار شدم هوا تاريك شده بود..
خيلي بايد از زن عمو ممنون ميبودم كه واسه ناهار صدام نكرد و گذاشت راحت بخوابم

هرچند الان داشتم از گشنگي ميميردم..
كمد و باز كردم و با ديدن لباساي نااشنايي كه داخلش بود شوكه شدم..

اما بعد از يادداشت كوچيكي كه روي درش بود متوجه شدم اينم كار ارسلانه..

كنجكاوانه كشوي لباس زيرامو بيرون كشيدم و با ديدن كلي لباس نو سرخ شدم

جدا بايد حساب اين پسره ي بي شرم و حيارو ميرسيدم..

به خوبي لباس پوشيدم و يواشكي بيرون رفتم..

از پايين صدايي نميومد با اين حال روي انگشت پام رفتم سمت پله ها..

ازشون بالا رفتم و گوشه ديوار پناه گرفتم

با ديدن همشون كه رو به روي تيوي جمع شده بودن لبخند زدم..

– اري مادر پاشو برو صداش كن دخترمو ، ناهارم نخورده ميدونم الان گشنه اس..

ريز خنديدم و ارسلان صداش با اعتراض بالا رفت

– اي بابا مامان خانوم باز دختر جونت اومد اري گفتن توام شروع شد؟!

– پاشو برو حرف نزن بچه جون حرف مادرتو گوش كن ديگه ، بنظر منم اري خيلي بهت مياد

ارسلان عين بچه ها دست به سينه شد و اخم كرد..

بابا علي خنديد و عمو از جاش بلند شد

– اصلا نميخواد ، خودم ميرم صداش ميكنم. توام بشين اينجا هي بحث كن اري خان

صداي بابا گفتن بلند ارسلان همزمان شد با بيرون پريدنم..

– سلام به همگي

عمو لبخند زد به روم ، ته چشمش كلي نگراني بود

– سلام به روي ماه شستت ايناز جانم ، بيا بشين عزيزم.
الان شام و اماده ميكنم

سريع مانع شدم و قدم تند كردم سمت اشپزخونه

– نه نه زن عمو ، كلي زحمت كشيدي از صبح
الان نوبت منه جبران كنم..

و قبل از اين كه چيزي بگه پريدم تو و مشغول شدم..

زيادي خوشحال بودم و ته قلبم همش ذوق ميكردم
حس دوباره داشتنشون بي دردسر داشت ديوونم ميكرد..

با لرزش گوشي كه داخل جيب سويشرتم بود به خودم اومدم..

نوشابه و دلستر و روي ميز گذاشتم و گوشي و بيرون اوردم..

از يه شماره ناشناس سه تا پيام داشتم..

لبمو كج كردم و بازش كردم

– كاش نميذاشتم بري

– بايد برگردي

– دارم ميرم.

نفسام تند شد و اون چهره ي دوست داشتني و اون لبخند يه وري جذاب تو ذهنم نقش بست..

دستام بي اراده تايپ كردن

– نرو

خيره شده بودم به صفحه گوشي و تموم رابطه ها و خاطره هايي كه تو اون مدت كم داشتيم تو ذهنم بود..

نيمچه لبخندي زدم كه ارسلان وارد شد..

هول شده گوشي و خاموش كردم و گذاشتم تو جيبم..

– چيزي شده؟!

يه تيكه خيار از سالاد روي ميز برداشت و گذاشت دهنش..
نگاهش هنوز روي جيبم بود

– هيچي ، فقط ميخواستن راجب چيزاي مهم حرف بزنن ، فرستادنم پيشت پي نخود سياه..

لبخندي زدم

– اينجا بچينم يا رو ميز تو پذيرايي

خودشو روي اپن بالا كشيد و نشست

– معمولا اينجا ميخوريم ولي بنظرم اونجا بهتره ، يكمم فضوليم گل كرده

– اره خب تو كلا فضولي تو ذاتته

چشم غره اي بهم رفت
جلو رفتم و دستشو كشيدم كه پرت شد پايين

– اين بشقابارو بردار ببر خوشگل بچين وگرنه من ميدونم و تو..

قبل از اين كه خيار ديگه اي برداره محكم رو دستش زدم كه بشقابارو برداشت و وقتي داشت ميرفت غريد

– هنوزم وحشي ، برا چي ميزني اخه

محلش ندادم و برگشتم سمت يخچال

همزمان دوباره گوشيم لرزيد

دستام لرز گرفته بود انگار ، دوباره هول شدم و سريع گوشيمو بيرون اوردم

– ميتوني فردا بياي بيرون؟! واسه ترميم وقت گرفتم ، نميخوام مشكلي برات پيش بياد..

حس كردم يخ زدم

به سختي وزن گوشي و داشتم تحمل ميكردم..

اشكي كه دوباره داشت روون ميشد و به سختي و با دستاي لرزونم پس زدم و هجوم بردم سمت سينك

– ميدوني كه مامان خوشش نمياد دستاتو اونجا بشوري خانوم خانوما..

تكون سختي خوردم

– ديگه چي ببرم ايناز؟!

ميترسيدم حرف بزنم سد اشكم بشكنه و بغضم بتركه

دستي رو هوا تكون دادم و سرمو كامل زير اب فرو بردم..

صداي قدماش و دستي كه روي بازوم نشست

– چيزي شده آيناز ، خوبي؟!

از كمرم گرفت و چرخوندم سمت خودش..

زل زدم به پاهام ، نميخواستم سرخي چشمام و ببينه..

خيلي ميسوخت ، خيلي زياد


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۳۲:۲۷ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

رمان خدمتكار من

جهت مشاهده پارت هاي منتشر شده از مان خدمتكار من واردشويد

با دهن باز نگاهم كرد كه تك خنده اي كردم و كلافه دستي به صورتم كشيدم..

– قول ميدي سميرا؟!

بغض كرده دوباره و تند سر تكون داد.. سرشو تو اغوش كشيدم كه صداي گريه اش دوباره بلند شد..

– خيلي بدي آينازي ، خيلي

آهي كشيدم

– فقط همين از دستم بر ميومد ديگه

سرشو عقب كشيد و چپ چپ نگاهم كرد..

ريز خنديدم و لپشو كشيدم..

– پاشو ، پاشو برو با اقاتون بگرد و خوش باش كه ديگه وقت رفتنمه..

از جا پريد و ديگه حتي نگاهمم نكرد.. كيفشو برداشت و با دو خارج شد..

غمگين و سرخورده سر رو ميز گذاشتم…

ساعت دو بود كه با صداي در ورودي از جا پريدم..
دقيقا نميدونم چند ساعت اونجا نشسته بودم..

صدا زن عمو گرفته بود..
از حافظ سراغمو ميگرفت و جوي كه مطمئنم اون بيرون سنگين بود..

چشمام دودو ميزد و از استرس عرق كرده بودم
دستمو روي گونم كشيدم و شك نداشتم عمو يه كشيده ي آبدار نثارم ميكنه..

حافظ از زن عمو خواست بشينه و صداي قدم هاي خودش بود كه ميومد سمتم..

سرمو بالا اوردم و به قد بلندش خيره شدم..

– فكر كنم وقتشه بياي

بي حرف تكوني به خودم دادم..پاهام خشك شده بود و موقع بلند شدن دوباره ميخواستم سقوط كنم كه سريع زير بازومو گرفت..

با خشونت دستشو پس زدم و سعي كردم به كمك ديوار راه برم..

حس يه ادم معلول و داشتم..
از ورودي آشپز خونه كه خارج شدم ديدمشون..

خيلي فرق كرده بودن ، خيلي زياد..

نگاه همشون با ورودم خيس شد و از جاشون بلند شدن..
دلم واسه نگاه پر از دلتنگي و دلخور بابا علي رفت كه سرخورده شدم و ديگه قدم از قدم بر نداشتم..

اشكام بي خود و بي جهت ميچكيد

– بزار كمكت كنم..

حافظ نبود ،، ارسلان بود كه واسه كمك نزديكم شده بود

– نميخوام ، خودم ميتونم..

با نزديك شدنم صداي گريه و گلايه ي زن عمو بلند شد..
هنوزم خوش پوش بود و در عين خوش پوشي با حجاب..

واقعا نميدونم اون امير آشغال به كي رفته بود تو اون خانواده..

به چند متريشون كه رسيدم وايستادم..

زن عمو جلو اومد و محكم بغلم كرد..

– كجا بودي دردت به جونم ، كجا بودي امانتِ زهرا؟! ميدوني اگه بلايي سرت ميومد هيچ وقت خودمو نميبخشيدم؟!

عقب كشيد و زل زد به صورتم

– چقدر لاغر شدي آينازم !! چقدر خسته اي دختركم..

هردو اشك ميريختيم..
من بي نهايت شرمنده بودم و زن عمو بي نهايت دلخور..
ديگه جدي جدي اشك همه داشت در ميومد..

حافظ با ديدن حال زن عمو عقب گرد كرد و انگار كه رفت دنبال آب قند..
حس ميكردم به يه چيز شيرين نياز دارم ..
داشتم نفس كم مياوردم و حالم خوب نبود

ارسلان از بازوهاي زن عمو گرفت و عقبش كشيد

– انقدر گريه نكن ديگه اخه مادر من ، ببين ، اينم آينازت..
پيدا شد بلاخره ، اينجوري ميكني اونم حالش بد ميشه اخه قربونت برم..

اينارو با صداي اروم ميگفت اما من چون نزديكشون بودم ميشنيدم..

بابا علي كه جلو اومد از شرم سرخ شدم.

دستاي زحمت كش و مردونش دور بازوهام پيچيده شد و گم شدم تو بغل بهترين و خسته ترين پيرمرد دنيا

– دلم واسه شيطونيات تنگ شده بود بابا جان
رفتي بي خبر نگفتي از دوريت دق ميكنم منه پيرمرد؟

سرمو بالا بردم و زل زدم به چشماي ريز و اشكيش..

– ببخشيد باباعلي ، تورو ارواح باباجونم ببخشيد..

ديگه طاقت نياوردم.. محكم بغلش كردم و پايان دادم به دوسال دوري و حسرت اين آغوش..

صداي گريه ي بلندم تو صداي گريه و زاري زن عمو گم شده بود..

واقعا انگار حالش خوب نبود و من درك ميكردم اون مردي و كه عاشق زنش بود..

ميدونستم واسه اين دوسالم نباشه واسه اشكاي خانوم جانش بايد يه سيلي نوش جان كنم..

بابا علي عقب كشيد و پيشونيمو بوسيد..

انگار داشتن پاسم ميدادن هي بهم..
واقعا نميتونستم برم سمت عمو..

انگار فهميد كه خودش پيش قدم شد..

از ترس رو به موت بودم.. هيچ وقت عمو بهم تو نگفته بود ولي ميدونستم چقدر سخت گيره..

ديده بودم جدي بودنش و هيچ وقت حتي تصورشم نميكردم كه خودمم جزء ادمايي بشم كه عمو با خشم نگاهشون ميكنه..

خشمِ از روي دلتنگي ديدين؟!

تو چشماش اينو ميديدم ..
انگار كه داشت با تموم وجود ازم ميپرسيد چرا؟!

و اتفاقا من براي همين رفتم كه نپرسه “چرا؟ چيشده؟”

ميدونستم اگه بفهمن همه چيز تباه ميشه ولي انگار با رفتنمم اونقدري بهشون كمك نكرده بودم..

زل زدم به سفيدي موهاش، عموم تو اين دوسال انگار زيادي پير شده بود..

جو اروم شده بود.. همه نشسته بوديم و صدا از هيچكدوممون در نميومد..

چند دقيقه كه گذشت ارسلان از جا بلند شد..
نگاه هممون همراهش بالا رفت و خيره ي صورتش شديم

– خب ديگه داداش ، اين چند وقتم به زحمت افتادي ، ما ديگه ميريم.. ايناز جان وسايلت امادس؟!

صداش انگار لرز داشت.. انگار ميترسيد بگم نميخوام برم..
ميدونم ميترسيد قضيه صيغه مشخص بشه..

– اره بالاس..

– باشه پس تا من ميرم بيارمش شمام بلند شيد..

حافظ از جا پريد.. دستي به لباساش كشيد و انگار مصلحتي خنديد

– كجا به اين زودي داداش؟! ناهار تدارك ديدم
عمو شما يه چيزي بگو

حاج بابا؟!

حافظ به بابا علي من ميگفت حاج بابا؟!

لبام ميلرزيد با اين حال بلند شدم به خاطر نگاه گرم بابا علي سمتش رفتم و با خيال راحت دستشو گرفتم

– ايناز بابا چرا ميلرزي؟!

سعي كردم عادي باشم.. لب لرزونم و بين دندونام فشردم

– هيچي نيست باباجون ، يكم سردمه ، فكر كنم فشارم افتاده

سرمو كج كردم و نيم نگاهي به حافظ انداختم..
چشماش برق ميزد..

يه چيزي تو سينم فشرده شد..

عمو و زن عمو هنوز بلند نشده بودن اما انگار بابا علي حالمو فهميد كه دستمو كشيد و باهم رفتيم سمت خروجي..

حتي يه خداحافظي خشك و خاليم باهم نداشتيم..

انقدر گريه داشتم و بغض قورت داده بودم كه حس ميكردم از فشار زيادي كه بهم وارد ميشد رو به موت بودم..

نگاهي به اسمون ابري انداختم و همزمان با بيرون رفتنمون يه قطره روي صورتم چكيد…

بلاخره سد اشكم شكست و همراه بارون فرو ريختم..

بابا علي سرمو تو سينش فشرد و مشغول مالش كمرم شد..

– هيچي نيست باباجان ، درست ميشه ، اروم باش دختر قشنگم…

هق هقي كردم و به خودم و هرچي احساس دخترونه بود لعنت فرستادم..

تا اخرين لحظه ديگه پشتمو نگاه نكردم.. حتي وقتي ماشين از در خارج شد و من سنگيني نگاهشو حس كردم بازم پشتمو نگاه نكردم..

تموم مدت دستم مشت شده بود و دلم ضعف ميرفت برگردم و با تموم وجودم نگاهش كنم..
دوست داشتم تماما چشم بشم و همه ي لحظه هاي باقي مونده رو ثبت كنم..

زن عمو دستمو تو دستش گرفت

– نميدوني چقدر تو اين مدت نذر كردم واسه سلامتيت..
از وقتي رفتي خواب و خوراك و ازمون گرفتي ايناز جان ، از وقتي رفتي ديگه اين خانواده اون خانواده قبل نشد..

اهي كشيد

– هر روز به خدا التماس ميكردم هر جا هستي فقط سالم باشي دخترم..نميدوني وقتي ديروز ارسلان اومد خونه و با اون وضع اشفته بهمون گفت پيدات كرده چه حالي شديم ..

سر به زير شدم و نميدونستم در مقابل اين همه محبت چي بگم..

ميخواستم بدونم اگه بفهمن امير عزيزشون ، ته تغاريشون باعث همه ي اين چيزاس چيكار ميكنن؟!

كلي با عمو حرف داشتم..

اما ازش ميترسيدم ، خيلي ناراحت بود.. بهش حق ميدادم ولي اون نميدونست حق با منه..

– مامان جان انقدر اذيت نكن دخترمونو اخه ، ببين چقدر خسته اس ، الان وقت گلايه نيست
بايد الان جشن بگيريم..

با شنيدن صداش سرمو بلند كردم ، داشت رانندگي ميكرد و متوجه بودم تموم حواسش سمت منه..

حرفش كه تموم شد اهنگ شادي گذاشت و صداشو زياد كرد.. بابا علي ضربه ي محكمي بهش زد و خنديد..

ارسلانم دستشو بالا اورد و بشكن زنان مشغول شد..

نيمچه لبخندي زدم ولي حالم خيلي بد بود..

زن عمو سرشو رو شونم گذشت..
چرخيدم و نگاه مهربوني بهش انداختم كه با عمو چشم تو چشم شدم..

تو چشماش يه عالمه حرف بود…

مثل بابا بود و من نه بابارو ، نه عمو رو هيچ وقت انقدر اشفته نديده بودم…

بلاخره بهم لبخند زد..كوتاه بود اما همونم برام بس بود
حس ميكردم ظلم بزرگي در حقشون مرتكب شدم و عذاب وجدان داشتم..

ارسلان جلوي در اهني قهوه اي رنگي كه با شيشه هاي كوچيك تزئين شده بود ترمز كرد

همون در بود..
هموني كه هزاران بار از بينش گذشته بودم و هزاران بار تر باهاش دماغ ارسلان رو له كرده بودم..

جدا هميشه پشتم ميومد بدون اين كه سر و صدايي داشته باشه و من بي هوا در و محكم ميبستم رو صورتش..

از ياد اوري اون روزا لبخند زدم..

سنگيني نگاهش باعث شد نگاهش كنم و اونم انگار به همون چيزي فكر ميكرد كه من درگيرش شده بودم..

حالا ديگه عشق تو نگاهشو تشخيص ميدادم..

خودم يه عاشق رد شده بودم و حالا حالشو از نگاش ميخوندم ميخوندم ..

لبمو گزيدم و شرمنده شدم انگار از اون حس پاكي كه از چشماش گرفتم

– خب بفرماييد آيناز خاتون
اينم خونه..

زن عمو سرشو بلند كرد و عمو دستگيره رو كشيد..

احساس ضعف ميكردم و درد معدم به شدت افزايش پيدا كرده بود..

به سختي خودم و اروم نشون دادم و پياده شدم..

دوباره هممون سكوت كرده بوديم..

خونه عمو ام هميشه گرم بود..
زن عموي دوست داشتني علاقه اي به داشتن خدمتكار نداشت و با تموم وجود خودش به خونش ميرسيد..

البته يادمه اون موقع ها چقدر از منو پسرا كار ميكشيد..

البته چيزي جز خراب كاري تحويلش نميداديم..

با اين حال با مهربوني زيادش هميشه بازيامونو بهم ميزد و دوباره سرگرممون ميكرد..

هيچ چيز عوض نشده بود

– بيا عزيز دلم ، بيا بشين..

چشمي گفتم و با اين كه خيلي معذب بودم اما كنار عمو نشستم..

زن عمو هول شده بود انگار

– واي ناهار ، ناهار نخورديم ..
از صبح واستون بادمجون سرخ كردم..
اونقدر ذوق داشتم كه وقتي ارسلان گفت بريم يادم رفت سيب زميني سرخ كنم كنارش..

لبخند زدم و به راه رفتنش خيره شدم..
هنوز تند قدم بر ميداشت

– ارسلان بابا جان مياي اتاقم يه لحظه؟!

ارسلان متعجب نگاهي به بابا علي انداخت و انقدر خنگ بود كه نميفهميد همشون سعي دارن ميدون و واسه عمو خالي كنن..

با چشم و ابرو اومدناي باباعلي بلاخره اي كيوي پايينش يه خودي نشون داد و پا تند كرد سمت پله هايي كه ميرفت به پايين خونه..

سرم پايين بود و با ناخونم ور ميرفتم..
عمو مثل بابا بود..

بابا ام وقتي كلافه بود نفساي عميق ميكشيد و با پاهاش رو زمين ضرب ميگرفت..

نميخواستم حرف بزنم..

زن عمو از اون طرف نگاهي بهم انداخت و با ملاقه ي تو دستش برام دست تكون داد..

لبخند زدم و سرمو چرخوندم كه با نگاهش مواجه شدم

– دلم واسه اين خنده ي شيرين برادر زاده ي بي معرفتم تنگ شده بود..

لبخندم درجا خشك شد و بغضم بالا اومد

صداش ميلرزيد

– اگه يادگار داداشم نبودي و اينقدر نميخواسمت جوري ميزدمت كه راه رفتن يادت بره..

ناك اوت..

به معني واقعي كلمه قالب تهي كردم

– برو خداروشكر كن كه بابات خيلي ميخواستت و من از بابات خيلي بيشتر ميخوامت دختر

مظلوم نگاهش كردم و چشم غره ي شبيه به بابام رو به جون خريدم

– دق كردم دوسال دوريتو ايناز ، دق كردم دختر ..

مثل احمقا اشكم دوباره سرازير شد.

فين فيني كردم كه خم شد و دستمال بهم داد..

– تعريف كن چيكار كردي اين دوسالو ،
هرچي شد و بگو.
من تا اخرش پشتتم دخترم..

ميترسيدم از صيغه بگم..
با اين حال نميتونستم چيزي بهش نگم..

– ببخشيد عمو ، از وقتي بابا و مامان و از دست دادم شدم سر بار و..

با نگاه ترسناكش حرف تو دهنم ماسيد

– ببخشيد

نيشخند زد ، ياد حافظ افتادم..

-انقدر مظلوم نمايي نكن بچه جون ، تموم حركاتتو از بَرم

اصلا اشكم خشك شد.. ديگه نيومد.. زير چشمي نگاهش كردم و چشمي هم گفتم

– بگو ولي بدون اين مزخرفات شروعش كن.. مختصر مفيد نميخوام داستان و رمانم نميخوام
فقط ميخوام بدونم چقدر بد گذشت بهت اين دوسال و تا بتونم حساب كتاب كنم ببينم چقدر شرمنده ي نگاه پدر و مادر و بابا علي و خودتم..

دهن باز كردم چيزي بگم كه باز از اون نگاهاش پرتم كرد..
منم به خودشون رفته بودم احتمالا كه خيليا از اين نگاهم ميترسيدن..

– به خاطر دلايلي كه نميتونم بگم از خونه رفتم
شما واقعا خانواده من بودين و هستين و خواهين بود.
اما نشد كه بمونم

رفتم و هرجوري بود اون دوسال و گذروندم.. خيلي سختي كشيدم مني لوس مامان بابام و شما بودم
اما مي ارزيد عمو..
ازم نپرسيد چرا؟!
حاضرم به پاتون بيفتم و دوباره در به در بشم اما جواب ندم..

ولي مي ارزيد.. روزامو به سختي ميگذروندم.. خيلي سخت بود و خيلي چيزارو درك كردم اما از خودم محافظت كردم..

تو چشماش زل زدم و صدامو پايين اوردم..

– اما پاك موندم عمو.. از شرفم محافظت كردم با تموم وجودم.

بي حرف زل زده بود تو چشمام.. نميخواستم سانسور كنم تيكه ي اخرشو كه خراب كردم همه ي اون دوسالو..

همين چندماه پيش بود كه تو يه خونه اي مشغول به كار شدم.
يه شب وقتي كسي نبود چند نفر ميخواستم بهم…

سر به زير شدم و مُردم اما تونستم حرفمو تموم كنم

– ميخواستن بهم تجاوز كنن.. سخت بود.. خيلي سخت بود عمو..
اما تونستم
فرار كردم و تو راه حافظ شد ناجيم…

نگاهش داشت كم كم گرم ميشد و من گند زده بودم..

حافظ منو برد خونشو اونجا بهم كار داد..
منو نشناخته بود .. با اين حال يه سري اتفاقا افتاد كه ما..

براق شد سمتم

– شما چي؟!

دوباره اشكاي مزاحم و منه شرمنده

– صيغش شدم عمو.. اما خواهش ميكنم به كسي چيزي نگو خب؟! اتفاقي نيفتاد..

موقع اداي اون جمله اخري انگار همه اعضاي بدنم بهم پوزخند زدن و ياد اون رابطه ي توي باغ افتادن…

– چ… چي داري ميگي ايناز ؟! چيكار كردي باباجان؟!

– عمو توروخدا چيزي به كسي نگيد.. همش الكي بود.. يه صيغه كوتاه مدت
هيچي نشد اصلا..

دوباره مرد بيچاره ي رو به روم رو درمونده كردم

-چيكار كردي تو دختر؟! چيكار كردي اخه دردت به جونم؟!

اونقدر با سوز گفت كه هق هقم بلند شد.. سرشو به پشتي مبل تكيه داد و هيچ كس نيومد بگه چتون شد شما!!!!

چند دقيقه اي تو سكوت گذشت..
سرم پايين بود و به شدت شرمنده بودم..

– پاشو باباجان ، پاشو برو يكم استراحت كن ، فردا راجب بقيه مسائل صحبت ميكنيم.

سريع از جا پريدم و چشمي گفتم

ميدونستم بايد كجا برم اما قبلش بايد مطمئن ميشدم..
راهمو به سمت اشپزخونه كج كردم و اروم به زن عمو كه نشسته بود رو ميز و زل زده بود يه گوشه نگاه كردم..

اهمي گفتم كه سرشو بلند كرد و بعد از ديدنم لبخند زد

– جانم دخترم؟!

– ميخواستم ، ميخواستم بدونم كجا بايد برم استراحت كنم!!

– بعد از رفتنت تنها كاري كه كردم تميز كردن و گرد گيري اتاقت بوده..
برو همون جا كه خودت ميدوني

شرم زده تر از قبل چشمي گفتم و برگشتم سمت پله هايي كه به سمت پايين بود..

اخرين اتاق اتاق من بود ،

سه تا اتاق كنار هم كه بين من و پسرا تقسيم شده بود..

دست لرزونم و جلو بردم و بازش كردم..

راست ميگفت ، همه چيز همونطوري بود كه دوسال پيش گذاشته بودم..

در و بستم و زل زدم به اطراف.. خاطره هاي خوب و بد ..اشكا و خنده هايي كه تو اين اتاق داشتم..

سرم و سمت ميز تحرير دوست داشتنيم كه خلاقانه درستش كرده بودم چرخوندم..

چقدر پاي اين ميز نشسته و فيلم ديده بودم..
خاطراتم و ثبت كرده بودم و طرح كشيده بودم..

تقه اي به در خورد و بعدش در باز شد..

زياد تعجب نكردم ، ميدونستم ارسلان خيلي زود مياد سراغم

– خوش اومدي به خونت دختر عمو

موهامو پشت گوشم فرستادم

– مرسي ، به لطف تو بود

سرش و بالا برد و نفسشو سخت بيرون فرستاد

– اونقدرا مهم نبود كه به خاطرش دو سال در به درمون كني

با تموم وجود سوختم

– تجاوز دوست دوران كودكيم بهم چيز زياد مهمي نبود؟!

– امير مريض بود آيناز ، تو اينارو ميدونستي

دوباره عين بدبختا اشكم چكيد

– به من چه كه پسر عموم بعد از مرگ نامزدش ديوونه شده بود و به عالم و ادم رحم نميكرد؟!

گناه من چي بود ارسلان؟!

من از زندگي كردن ترس داشتم ، از اين كه يهو اين در و بشكنه بياد تو و بيشتر از قبل من و از خودش متنفر كنه ميترسيدم

شرمنده شده بود

– همش تقصير من بود ، نبايد درمانشو مخفي ميكردم..

اهي كشيد

– اگه از همون اول به بابا همه چيز و ميگفتم هيچ وقت اينطوري نميشد

لب ورچيدم

– ديره واسه اين حرفا ، با اين حال
امير حالش خوبه؟!

نگاهش گرم شد ، اونقدر شيفتگي و عشق تو چشماش بود كه يه لحظه همه ي بدنم سرد شد

– هيچ ميدوني ديوونه ي همين مهربونيت شدم؟!


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۳۱:۱۹ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]

رمان خدمتكار من

جهت مشاهده پارت هاي منتشر شده از مان خدمتكار من واردشويد

صورتش درهم شد.. درمونده بود.. خيلي درمونده بود…

– د آخه من كه نميدونستم عشق داداشمي لعنتي..

بغضم و قورت دادم

– حالا چي ، حالا كه فهميدي من اون دخترم چرا؟! چرا گفتي بيان ببرنم؟!

صورتش از عصبانيت بود يا غم نميدونم ..

قرمز بود.. زيادي قرمز

– نميتونم نگهت دارم دختر ، نميتونم تو چشماي ارسلاني كه بهش مديونم نگاه كنم و بگم اين دختري كه جونت به جونش بستس و از دوريش داري جون ميدي رو صيغه كردم…

نيشخندي زدم و بازوشو ول كردم

– مهم نيست..
برام اصلا مهم نيست..
نميخواد خودتو نگران كني ، از اينجام ببرنم من تو اون خونه نميمونم..
من پيش ارسلان نميمونم..

اهي كشيدم و قدم عقب گذاشتم

– ميتوني با خيال راحت هر كاري ميخواي كني و اون مديونيتو با پيش كشي دختري كه نصفه نيمه اما زنته رفع كني..

با صداي فريادش از جام پريدم

انگار حرفم زيادي واسش سنگين بود..

چرخيدم و همونطوري لنگون سمت پله ها رفتم..

– جز اون كوله پشتي كه اولين شب همراهم بود چيزي از خونت نميبرم…
تا فردا كه ميرم نميخوام ببينمت شوهر..

تازه ياد مدت صيغه افتادم

– بزا اون برگه لعنتيم خودش باطل بشه.. نميخواد بعد رفتنم دوباره ببينمت

صداش وقتي اسممو صدا كرد زيادي غم داشت و من بي توجه فقط پا تند كردم تا بيشتر از اين خورد نشم…

تمام طول شب سعي ميكردم بهش فكر نكنم..
با تموم وجود سعي داشتم بفرستمش اون گوشه موشه هاي ذهنم كه تا حدودي موفق بودم..

نميدونستم عمو و زن عمو چه برخوردي خواهند داشت؟!
نميدونستم اگه بپرسن چرا گذاشتي رفتي چه جوابي بدم…

نميخواستم ناراحتشون كنم و اصلا تنها دليل رفتنمم همين بود..

با اين حال بايد باهاش رو به رو ميشدم..

از روي حرص و عصبانيت كوله و اون چندتيكه وسايلمو كه براي اولين بار اومدم اينجا همراهم بود و اول برداشتم و دقيقا گذاشتم كنار در..

تا خود صبح راه رفتم و گريه كردم

بي قرار بودم

ساعت دقيقا شيش بود كه بلاخره پامو از اتاق بيرون گذاشتم

– چه عجب

با تعجب و وحشت از جا پريدم و بهت زده دنبال صدا چرخيدم..

دستمو روي سينم گذاشتم و چرخيدم سمت اتاق و با ديدن حافظ اونم اشفته كه پشت اتاقم نشسته و چشماش از من هم قرمز تر بود..

– چيزي شده ؟ پشت در اتاق من چيكار ميكني؟!

نيشخندي زد و از جاش بلند شد.. لباساش كمي خاكي بود

دستي بين موهاش كه شلخته روي پيشونيش ول شده بود كشيد كه دلم ضعف رفت..

لباسمو تو مشت گرفتم و سعي كردم به تپش بي امان قلبم توجه نكنم

– چيزي نشده ‌‌، فقط حس ميكنم جونم واسه يه جوجه ي فسقلي كه هم درمونه هم دردم داره در مياد

يعني منو ميگه؟!

دستام ول شد و صامت كنار بدنم افتاد..
اين بدن لعنتي انگار كنترلش دست منه احمق بي دست و پا نبود كه هي پشت هم باعث ميشد نگاهش از نگاهم ول بشه..

– خودت خواستي

– من نميدونستم قرار اون جوجه فسقلي كه دوروزم نيست پاش باز شده به خونم كسي باشه كه بايد دو دستي تقديمش كنم به رفيقم

– مجبور نيستي جوجتو پيش كش رفيقت كني وقتي جوجت شرعي و قانوني و دلي براي خودته..

دستاش مشت شد و مشتش رفت تو ديوار..
دلم واسه انگشتاي زخميش رفت و چشمام دوباره اشكي شد..

– دِ هي نگو پيش كش ، پيش كش.. نگو اينطوري
اخه مگه من بي غيرتم؟

بغض كردم.. يه نيستيِ پر سوال مونده بود كه نگفتم..

نگفتم چون ميترسيدم دستاش بيشتر از اين زخم بشه..

سرم با اولين قطره اشك چرخيد و از پنجره ديدم افتاب داره مياد بالا..

احساس ضعف ميكردم.
چطور تونست اون تيكه ي اعترافمو ول كنه بچسبه به اون قسمت اول پيش كش شدن؟

– شبو بيدار بودي؟! معدت باز دوباره درد گرفته؟!

يادم افتاد چند بار قبل يواشكي وقتي معده درد داشتم دور از چشم عمه خانوما برام قرص اورد و شبو موند پيشم..

نيشخندي زدم..

– دردم كنه ديگه مهم نيست..

اهي سوزناك كشيد و نگاه از چشمام گرفت..

قبل از اين كه بره چرخيدم و راهي كه از اول ميخواستم برم و رفتم..

از اول شب پشت اتاقم نشسته بود و نيومده بود كه چي؟!

كه نكنه خدايي نكرده امانت رفيقش با شنيدن صداي قلبش اروم بشه؟!

پله ها رو دوتا يكي پايين رفتم كه از بالا صداي شكستني اومد..

ترسيدم برگردم و نگرانيمو ابراز كنم بهم بگه ” دردم داشته باشم ديگه مهم نيست”

اتفاقا از همون ادمام بود..
از همونا كه تا تلافي نميكرد جون تو تنش نمي موند..

البته خدا نكنه جونش چيزي بشه..

تو فكر بودم با اين حال دوتا ليوان اب سرد و يه سر كشيدم بالا..

سومين ليوانو پر كردم و شكم خالي دوتا قرص معده خوردم..

ميدونستم شكمم خالي باشه بدتر ميشم اما با بي رحمي نسبت به اين بدن لعنتي انداختم و خم به ابرو نياوردم..

ميز و عقب كشيدم و به شنيدن و نزديك شدن پاهاش گوش دادم

– وسايلتو جمع كردي؟!

بي قرار بود مثل من كه اينطوري شده بود ؟!

حرفي نزدم

نياز داشتم يه چيز داغ بخورم.. البته بعد يه سه تا ليوان اب يخ يه چيز داغ خواستن غير عادي بود چون موجب اوور دوز ميشد..

– نميخواي وسايلتو جمع كني؟!

زل زدم به گوشه ليوان و نچي گفتم

سنگيني نگاهشو حس ميكردم

– گفت با خانوادش مياد.. يعني عمو و زن عموت.
نميخواي لباساتو عوض كني؟!

نگاهي به خودم كه شبيه كوليا بودم انداختم و هوفي كشيدم

البته كه برام مهم نبود چطور باهام رو به رو ميشن..

تنها ترسم بابا علي بود.. البته از سيلي كه قرار بود از عمو بخورمم يكم ميترسيدم..

– نميخواي باهام حرف بزني؟!

– قبلا انقدر مشتاق نبودي واسه حرف زدن باهام

ميز و عقب كشيد و تند نشست..
نگاهش دلخور بود

– من نامرد؟! من نميخواستم باهات حرف بزنم؟!

راست ميگفت ، اون اوايل شايد وحشي بود ، اما بعدش همش ور دلم بود.. بيشتر وقتام به همديگه پيام ميداديم..

اصلا تقصير همين حرف زدنا بود كه زرتي عاشق جمالش شدم..

كي پشت گوشي و از كلي راه دور پي ام ميده “مسكن دلم واسه غرغرات تنگ شدا”

كي ميتونه اين پيامو بخونه و بعدش اون استيكر كوچولوعه كه حسابي اشفتس و ببينه و دلش نره واسه اون مرد پشت گوشي؟!

دوباره داشت بغضم ميگرفت

– بيخيال ، هزيون گفتم ، ارسلان گفت از صيغه چيزي نگيم ولي..

– نميگم ، نگران نباش

دندون رو هم ساييدم ،

– گناه كبيره نكردم كه بخوام ازشون قايمش كنم

مصمم بود انگار

– ارسلان گفت نفهمن ، پس اگه نفهمن براي هردومون بهتره..

– بعضي وقتا دلم ميخواد محكم بزنم پس كلت بس كه حال بهم زني مرد گنده

لباش اويزون شد و اين اون حافظ مغرور و سنگي و وحشي شب اولي كه ديدمش نبود..

بعد زدن اون حرف گفتم الان تيكه پارم ميكنه

اما تقريبا شبيه پسر بچه هاي خطاكاره نادم شده بود قيافش..

دلم خواست خم بشم لپشو تو دستم بچلونم بگم دلم براي خنده يه وريا و اون ژست و تيكه بدني معروفت تنگ شده لعنتي

ولي به زحمت و با فشار ناخوناي نه چندان بلندم به كف دستم جلوي خودم و گرفتم..

– بعدش ديگه نيا اون طرفا.

قيافش شبيه علامت سوال شد

– همون طرفا كه داري شوتم ميكني برم ، شايد دوباره فرار كردم ، شايد خر شدم بعد شيش ماه جواب بله رو دادم به رفيق عاشقت ، شايد

– خفه شو محض رضاي خدا ايناز

نيشخندي زدم و از جا بلند شدم ، ليوانو برداشتم و از پشتش رد شدم تا بزارمش رو سينك…

دوباره از پشتش رد شدم و اين بار در كمال بي رحمي با تموم دلبري كه تو وجودم ميتونستم داشته باشم خم شدم كه موهام بسي بسيار دلبرانه روونه بغل صورتم شد..

– شمارو با درگيري هات تنها ميذارم بهترين رفيق دنيا

انگار اتيشش زده باشم… نفساش تند شد و دستاش مشت..

ضربه اي به پشتش زدم و چرخيدم و از اشپز خونه خارج شدم..

نميخواستم از جلو چشمش دور باشم اين چند ساعت اخر رو..
بايد با سميرا ام خداحافظي ميكردم..

هنوز كلي چيز راجب اين پسري كه دلم براش رفته بود نميدونستم و ديگه وقتيم نمونده بود واسه سوال جواباي اين شكلي..

اما بزرگترين سوالم اين بود كه اين همه سخت گيري و جذبه و پولو از كي به ارث برده كه انقدر زيادي شبي خان و بزرگاس..

اونم از اشپزخونه خارج شد و دوباره اومد نشست جلوم..

– گفتي نيام ديگه اونورا ،، ديگه نميام ، بعد امروز منم پشتت ميرم..

حس كردم قلبم ريخت.. به زحمت بغضمو قورت دادم اما نتونستم جلوي پا زدن عصبيم رو بگيرم..

– كجا ؟!

– نگران نباش ، اونقدري از اينجا دور هست كه نياز نباشه اذيت بشي..

– ميري خارج از كشور؟! واسه هميشه ميري؟! ديگه اينجا برنميگردي؟!

سرشو به دو طرف تكون داد..

شايد ميخواست بره يه شهر ديگه ..البته همينم برام سخت بود..

سرم و پايين انداختم.
دلم كلي عاشقانه ي بعد اعتراف ميخواست..

دلم ميخواست نصف شبي وقتي هيج بني بشري تو كوچه پس كوچه هاي تهران پرسه نميزنه بريم قدم بزنيم..

دلم كلي بارون ميخواست و كلي قدم زدن و خيس شدن..

خندم اومد و اونقد تلخ بود كه وقتي سرمو بالا اوردم حس كردم چشماش برق داره ..

– بعد من با بيماريت چيكار ميكني؟!

فكش يكم منقبض شد

– همون كاري كه قبل از اومدنت ميكردم

نگاهي به قيافه متعجبم انداخت

– هيچكاري ،، فقط صبر

دلم رفت واسه لحن صداش و خدا لعنت كنه اين سرنوشتي كه انقدر براي من سخت نوشته بود و
اين كه چقدر سميرا تو بغلم عر زد بماند..
نگاه بقيه هم دلگير بود..

با اين حال وقتي نمونده بود و از حافظ خواهش كرده بودم تا اونا ميان مرخصشون كنه..

سميرا تو آشپزخونه فين فين ميكرد كه وارد شدم و از پشت بغلش كردم

– دوست جونم نميرم بميرم كه.. فقط يكم ميرم اونور تر..
كلي ميتونيم بهم سر بزنيم.

سرشو چرخوند سمتم.

– چرا انقدر يه دفعه اي؟! اصلا كجا ميخواي بري اخه؟!

– بعدا بهت ميگم حالا.. الان وقت زيادي نيست..

با التماس نگاهش كردم و نشستم كنارش ، دستشو تو دستم فشردم

– فقط ميخوام يه قولي بهم بدي سميرا

دوباره دستمالي به بينيش كشيد

– جانم ، چه قولي بدم عزيزم؟!

نفس عميقي كشيدم.
– قول بده حافظ هرجا رفت بري باهاش.. ميدونم شوهرت رانندشه و مگه اين كه بخواد از ايران خارج بشه تا نتونه بره باهاش..
ميخوام هرجا رفتن باهاشون بري باشه؟!

با دهن باز نگاهم كرد كه تك خنده اي كردم و كلافه دستي به صورتم كشيدم.


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۸ ] [ ۱۲:۳۰:۱۳ ] [ MOHAMMAD.RAOOF.KAMKAR ]
صفحه بعد
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ]
.: Weblog Themes By blog9 :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ شامل بروز ترين رمان ها ميباشد
موضوعات وب
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
نظرسنجی
شما به كدام مطالب علاقه داريد
ورزشي
رمان
مطالب علمي
مطالب تاريخي
مطالب سياسي
     نتیجه
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب